دانشمند با دل و فکرش می نگرد . نادان با چشم و دیده اش می بیند . [امام علی علیه السلام]
عشق-وداع در اوج
 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 12901
بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 0
........... درباره خودم ...........
عشق-وداع در اوج
بهنام امیدی
چی بگم...؟ همینه که هست

........... لوگوی خودم ...........
عشق-وداع در اوج
............. بایگانی.............
اسفند 1388

..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
............. اشتراک.............
  ........... طراح قالب...........


  • عشق من....به یاد من باش

  • نویسنده : بهنام امیدی:: 88/12/14:: 2:40 عصر

    جام باده سرنگون و بسترم تهی

    سر نهاده ام به روی نامه های او

    سر نهاده ام که در میان این سطور

    جستجو کنم نشانی از وفای او

     

    بخدا در دل و جانم نیست

    هیچ جز حسرت دیدارش

    سوختم از غم و کی باشد

    غم من مایه آزارش

     

    بخدا غنچه شادی بودم

    دست عشق آمد و از شاخم چید

    شعله آه شدم صد افسوس

    که لبم باز برآن لب نرسید

     

    روزها رفتند و من دیگر

    خود نمی دانم کدامینم

    آن من سرسخت مغرورم

    یا من مغلوب دیرینم؟



    ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

    دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

    می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

    مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

     

    دیدمت ، وای چه دیداری ، وای

    این چه دیدار دل آزاری بود

    بی گمان برده ای از یاد آن عهد

    که مرا با تو سر و کاری بود

     

    هر دم از آئینه می پرسم ملول

    چیستم دیگر،به چشمت چیستم؟

    لیک در آئینه می بینم که ، وای

    سایه ای هم زانچه بودم نیستم

     

    نسیم از من هزاران بوسه گرفت

    هزاران بوسه بخشدیم به خورشید

    در آن زندان که زندانبان تو بودی

    شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

     

    شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟

    به شب تیره خاموشم

    بخدا مُردم از این حسرت

    که چرا نیست در آغوشم

     

    این چه عشقی است که در دل دارم

    من از این عشق چه حاصل دارم

    می گیریزی زمن و در طلبت

    بازهم کوشش باطل دارم

     

    باز لب های عطش کرده من

    عشق سوزان تو را می جوید

    می تپد قلبم و با هر تپشی

    قصه عشق تو را می گوید

     

    آن کسی را که تو می جویی

    کی خیال تو به سر دارد

    بس کن این ناله و زاری را

    بس کن او یار دگر دارد

     

    دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

    وه ... مگر به خواب ها بینمت

    غنچه نیستی که مست اشتیاق

    خیزم و ز شاخه ها بچینمت

     

    پنداشتی که چون ز تو بگسستم

    دیگر مرا خیال تو در سر نیست

    اما چه گویمت که جز این آتش

    بر جان من شراره دیگر نیست

     

    به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

    که جام خود به جام دیگری زدی

    چو فال حافظ آن میانه باز شد

    تو فال خود به نام دیگری زدی

     

    آه ای زندگی منم که هنوز

    با همه پوچی از تو لبریزم

     

    بیچاره دل که با همه امید و اشتیاق

    بشکست و شد به دست تو زندان عشق من

    در شط خویش رفتی و رفتی از این دیار

    ای شاخه شکسته ز طوفان عشق من


    نظرات شما ()


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ