بسا کس که بامدادى را دید و به شامگاهش نرسید ، و بسا کس که در آغاز شب بر او رشک بردند و در پایان آن نوحه کنانش گریستند و دریغ خوردند . [نهج البلاغه]
عشق-وداع در اوج
 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 12899
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 0
........... درباره خودم ...........
عشق-وداع در اوج
بهنام امیدی
چی بگم...؟ همینه که هست

........... لوگوی خودم ...........
عشق-وداع در اوج
............. بایگانی.............
اسفند 1388

..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
............. اشتراک.............
  ........... طراح قالب...........


  • به یاد او که بودن را ممکن ساخت

  • نویسنده : بهنام امیدی:: 88/12/14:: 3:0 عصر


    لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر کلام من ، با حترام سلامت می گویم

     و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

    دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند.

     و برایم دلسوزی کردند. البته به روش خودشان که همان سکوت تکراری بود و

    یادآوری خاطرات با تو بودن.

    دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می کردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش

     که اشکهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت کردم.

    ولی نیافتمت.

    از کهکشان دلسپردگی من خسته شدی که تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟

    مهتاب کهکشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام که دلتنگی ام را به قاصدک سپردم

     و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم.

    روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدک هم برنگشت.

     شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد،

    اشکالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدک هم از من قبول کنی ، خودش دنیایی است.

    کاش یاسهایی که برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز

    کنند.کاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشکهای من بیندازد.

    نازنین ، هر پرنده سفر کرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای که می شکفد،

     نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام کن و

     لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران کن.

    بگذار باز هم قاصدک ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز کند.

     همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شکفته.

     زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به

    یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود.

    تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن کن و بگذار مثل من بسوزد.

    مهربانی باران ، یادم کن در هر شبی که بی ستاره شد.
     


    نظرات شما ()


  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ